انگارها

این‌جا تاریک است
و غم‌انگیزانه به تاریکی عادت کرده‌ام
گاهی به یاد نور
به شمعی خاموش خیره‌خیره چشم می‌دوزم
گاهی در تاریکی پلک می‌زنم
و هی فکر می‌کنم که نور
چه رنگی بود
و اصلاً بویی داشت؟!
انگار دود این سیاهی
در چشم من خانه کرده است
انگار تمام چراغ‌های شهر
بعد ِ رفتن‌ت شکست ...

/ 0 نظر / 52 بازدید