روایتی از تو! :: برای هم‌سرم

پشت من در این خشک‌سالی
مثل یک سد پر از بی‌آبی‌ست
تو امید بارانی!
تو خیال خزنده‌ی یک رود
در ذهن یک زمین ِ بی‌جانی!
تو حس لذت‌بخش لحظه‌های قایق‌رانی
و شکستن سکوت یک برکه‌ی آرامی
خیلی کش نمی‌دهم روایت را؛
تو اصلاًً بادبانی!
برای این قایق ِ اسیر در هوای طوفانی ...

/ 1 نظر / 37 بازدید
هم‌سر

گمان کن زمستان باشد من ، چونان کودکی ام در شوق ِ برف بی فکر ِ سرما و پاهای یخ زده بدوم در برف و سپیدی گمان کن همه‌ی دنیا زمستان باشد من بدوم در برف و فریاد بزنم از شادی و هرگز سردم نشود با تو ! گمان کن تو همانی باشی که هر لحظه قلبم را می گیری بین دستانت و ها می کنی !