این همه برای‌م قصه نگو
فلسفه نباف!
مرا به موهای‍‌ت بباف
تا مرا نبرد
باد که می‌آید ...



در جغرافیای نگاه تو
در اشغال من
سرزمینی هست؟
و یا این‌که چون بنی‌اسرائیل
محکوم به سرگردانی و بیابان‌م؟! ...



حال و هوای این روزها جالب نیست!
هی سوال می‌کنم از خودم
چه کسی از آسمان من

آفتاب روی تو را دزدید؟! ...



پس آب‌شار موهای تو چه شد؟
شانه به دست
پیش روی آینه نشسته‌ام
آینه صادق است
آینه راست‌ش را می‌گوید
آینه مثل خیالات من نیست
که تو را هی نزدیک نشان بدهد
آینه با همان غباری که دارد هم
به وضوح کنار من
جای خالی‌ت را نشان می‌دهد
آینه من را نشان می‌دهد
که شانه از دست‌های می‌افتد
و اشک از چشم‌هایم می‌ریزد ...



قتل عام کرد تمام شعله‌های روشن این اطراف را باد
و ظلمت شب پادشاه مطلق این نواحی شد
گسیل کن سپاه ِ نگاه‌ت را ...



به امید دم مسیحایی‌ت
مرده‌ی هنوز بر لب گور نشسته‌، من‌م! ...



هی پژمرده می‌شوم
و هر چه بهار بیاید هم
شکوفه‌ای بر این تن نمی‌روید
چه‌قدر رقص خزان در میان باغ
غم‌گین است ...



این‌جا می‌شود نشست
و تنها به تو فکر کرد؛
من کنج زنده‌گی را دوست دارم ...



از دست
رفتم
وقتی
سرمست
رفتم
و فکر نمی‌کردم
دور از تو
برهوت است ...



زمستان است
و سرما استخوان‌های مرا می‌بوسد
چه عشق‌بازی بچه‌گانه‌ای‌ست؛
به قیمت مرگ! ...