باد می‌آید
بوی تو ولی به مشام‌م نمی‌رسد
دوباره انگار
سرما خورده‌ام
این سرماخورده‌گی
اول‌ش یک هوا به هوا شدن ِ ساده بود
زود خوب می‌شد
حالا مثل یک سرطان کهنه در تن‌م مانده
و دارد مرا می‌کشد
هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک سرماخورده‌گی ساده
می‌تواند بوی مرگ بدهد ...



حتی یک لحظه از تو دور بودن
به قدر یک سال طول می‌کشد
حالا فکر کن چه می‌کشم
من که سال‌هاست از تو دور شده‌ام ...



باد بوزد خدا کند؛
کمی از موهای سیاه ِ تو
در قاب ِ عکس ِ عمرم بیافتد ...



در شبی تاریک گم شده‌ام؛
انگار دست دزدها به خورشید هم رسیده است
و کسی نیست که چراغی داشته باشد
باور می‌کنی؟
کسی نیست که چراغی داشته باشد
کی خیال‌م بود
که خورشیدم نباشی
که خورشیدم نباشد ...



زندگی
در قطاری بود
که تو با آن رفتی ...



ماهی‌ها
در هم می‌لولند
اضطرابی دارند به گمان‌م
اضطراب عیدی دوباره
بی‌ تو ...



دست‌هایم را بالا گرفته‌ام
اما تو انگار هنوز سر جنگ داری
با این کهنه‌سرباز  ِ خسته از جنگ با دوری ...



از تو دورم
و این فاصله
کابوس ِ این شب‌هاست ... 



باور کن که آرام‌م
تنها گاهی دل‌م تنگ می‌شود
و این دل‌تنگی‌ست
که مرا این‌گونه بی‌قرار می‌کند ... 



دل‌م برای یک خواب طولانی تنگ است
که تو رویایش باشی
که تو رویایش باشی
که تو رویایش باشی
...
چه‌قدر خواب‌م می‌آید؛
به قدر ابدیت ...