من
شعر نمی‌گویم
این کهنه‌کلمات روسیاه
نه سپیدند و نه نو
نه به پای غزال غزل می‌رسند
نه حکایت مثنوی صد من‌اند
این‌ها گرد رفتن تو
بر روی این روزهای خاکستری؛
این‌ها
عطر جاماندۀ میان پیرُهن‌اند ...



تمام چراغ‌ها را شکسته‌ام
تاریکی هجوم آورده
شمعی به من بده! ...



تابستان تن‍ت تمام شد
و بی‌آن‌که از شاخه‌های دستان‍‌ت
چیزی به من رسیده باشد
پاییز بی‌ثمر را
آغاز می‌کنم ... 



شادم به بادی
که می‌وزد گاهی
و بوی تو را
از نمی‌دانم کجا
می‌آورد ... 



ابیات
سرخورده شده‌اند
از بی‌ردیفی؛
قافیه را باخته‌اند
حتی شبیه یک جملۀ ساده هم
نیستند
از بی‌وزنی
بر بادند
و تنها گاهی برای خودکشی
به سختی خود را به نقطه‌ای می‌رسانند
و تمام می‌شوند؛
باید بگویم که بعد از تو
حال اشعار خوب نیست
یادم هست وقت رفتن‌ت
دل‌خوشی ِ جهان
شعر بود ...



دیروز
خاطره‌ها را زیرورو می‌کردم
میان‌شان جنازه‌ام پیدا شد ... 



دنیا
بدون تو
ده‌کده‌ای کوچک است
که کدخدا ندارد ...



با کدام آب
می‌شود از دنیا
دست شست؟

شاید
باید
قرن‌ها بگریم
تا کاسه‌ای آب فراهم بیاید ...



تا ابد
در ازل چشم‌های‍‍‍‍‍‏‎ت
جا مانده‌ام ... 



دل‌م می‌خواهد
حمله کنی
ناگهان
و من
هیروشیمای تو باشم
با خاک یکسان ...