قتل عام کرد تمام شعله‌های روشن این اطراف را باد
و ظلمت شب پادشاه مطلق این نواحی شد
گسیل کن سپاه ِ نگاه‌ت را ...



به امید دم مسیحایی‌ت
مرده‌ی هنوز بر لب گور نشسته‌، من‌م! ...



هی پژمرده می‌شوم
و هر چه بهار بیاید هم
شکوفه‌ای بر این تن نمی‌روید
چه‌قدر رقص خزان در میان باغ
غم‌گین است ...



این‌جا می‌شود نشست
و تنها به تو فکر کرد؛
من کنج زنده‌گی را دوست دارم ...



از دست
رفتم
وقتی
سرمست
رفتم
و فکر نمی‌کردم
دور از تو
برهوت است ...



زمستان است
و سرما استخوان‌های مرا می‌بوسد
چه عشق‌بازی بچه‌گانه‌ای‌ست؛
به قیمت مرگ! ...



باران نمی‌بارد
و کیست که نداند باران،
نگاه توست
که دریغ کرده‌ای ...



اردی‌بهشت چشم‌های شما باورم نشد
حالا اسیر زمستان و سوز و بی‌خانمانی‌ام ...



از عمق غربت برای تو می‌نویسم
قلاب‌ت به این‌جا نمی‌رسد
و صدای من به آن بالا
چه می‌شود کرد با این همه فاصله،
غیر از با آرزو زنده ماندن و با آرزو مردن؟! ...



تو نه‌ای به برم
تهی شده‌ام
و سکوت قوت غالب این روزهای من است
مثل عزیز مرده‌ها پر از بهت‌م ...