باران نمی‌بارد
و کیست که نداند باران،
نگاه توست
که دریغ کرده‌ای ...



اردی‌بهشت چشم‌های شما باورم نشد
حالا اسیر زمستان و سوز و بی‌خانمانی‌ام ...



از عمق غربت برای تو می‌نویسم
قلاب‌ت به این‌جا نمی‌رسد
و صدای من به آن بالا
چه می‌شود کرد با این همه فاصله،
غیر از با آرزو زنده ماندن و با آرزو مردن؟! ...



تو نه‌ای به برم
تهی شده‌ام
و سکوت قوت غالب این روزهای من است
مثل عزیز مرده‌ها پر از بهت‌م ... 



حالا هی از تو نوشتن بهانه است
نگاه کردنی‌ست هی به پشت سر
به راه‌های طی شده
به نزدیک‌های حالا دور
به کُنج‌های این سفر ...



یادم به خیر
وقتی که در یاد ِ تو بودم ...



تو بارانی که رفتی
و من کویری که تشنه‌ام
اما دریغ از یک دعای باران برای آمدن‌ت! ...



خورشید به دنبال تو آمد؛
روز رفتن‌ت ناگهان شب شد ...



آیا گریه کردن پشت سر مسافر شگون دارد؟
آیا تو که رفتی و هر لحظه انگار داری می‌روی
و هر روز انگار رفتن‌ت تازه‌ی تازه هست؛
مسافری؟!
آیا اگر مسافری
سفرت بازگشتی هم دارد؟
و یا این‌که بعد از تو باید
فاتحه‌ی این زندگی را بخوانم؟ ...



بادی نمی‌وزد
و موهای‍‌ت دیگر پریشان نیست
شانه گوشه‌ی تاق‌چه خاک می‌خورد
دستان من دور طره‌ای نمی‌پیچد
ریه‌هایم از عطر خالی‌ست
قلب‌م دیگر ناگهانی نمی‌تپد؛
در این اقیانوس آرام و بی‌موج
بی هیچ طوفان
آرام‌آرام غرق می‌شوم ...