جای خالیت
مثل سرطانی بدخیم
تمام جهان را گرفته است ...
کاش میشد دوباره کودک شد
من بادبادکبازی
در هوای چشمهای تو را
هنوز دوست دارم
اینجا
آسمان ِ زندگی ِ اینروزهایم
سیاه است؛
پر از دود غفلت،
پر از غبار فراموشی،
پر از ذرههای اشتباه.
ریههایم درد میکند
نفسکشیدن برایم سخت است
اینجا هوا
پر از جای خالی توست؛
پر از خلاء ِ عشق.
سالهاست کپسولی را به دوش میکشم
به خیال اینکه بتواند
جای تو را بگیرد
چه خیالی!
چه خیال باطلی!
*
من خندههای تو را دوست دارم
من آغوش تو را هنوز دوست دارم
کاش میشد دوباره کودک شد
تا ترسید از دور شدن از تو.
*
گریه را فراموش کردهام
و کودکی را که وقتی دستهای تو را نداشت
زار میزد.
سالهاست تو را گم کردم
اما دریغ از یک قطره اشک
اما دریغ از یک آه ِ سرد
کاش میشد دوباره کودک شد
تا تمام این سالهای دوری را
هقهق کرد.
*
کاش میشد دوباره بازگشت ...
با تمام ادعاهایمان
قدر پدربزرگتان را اینطور...
میترسم تمام نامههایمان
بوی نفاق بدهد ...
سینهی کعبه
به عشقت
گشاده شد ...
یک شب برایش دعا کنیم
به تلافی ِ
هر شب که برایمان دعا میکند ...
رکن ِ یمانی
از ارکان عالم است ...
نامت فتح میکند
هر چه خیبر
در دل است ...
تمام ذرات وجودم
به سماع در میآیند
با ضربآهنگ نامت ...
قدم میزنم
در این جادهای
که گفتهاند به تو میرسد
که گفتهاند به تو میرسد
که گفتهاند به تو میرسد
که گفتهاند به تو میرسد
که گفتهاند
ولی انگار قرار نیست
به رسیدنت
برسم ...
دلم که برایت
تنگ میشود
تمام وسعت ِ عالم
تنگ میشود
انگار میان یک گور
نمیتوانی تکان بخوری.
اصلاً دلم که برایت
تنگ میشود
یاد مرگ میافتم
نمیدانم چرا ...
تو را دوست دارم
ولی دوست داشتنم
زیر ویرانههای دلم
دارد جان میدهد.
من داغدارم،
کمرم شکستهست
من زمینگیر شدهام کنار این حجم ِ ویرانی
بیا و دوستداشتنت را
که کودکی بود
و تازه داشت راه رفتن میآموخت
از زیر آوارها
نجات بده!
ما
سر خیابانهایمان ایستادیم
و با سختی ِ مأمور
توانستیم
دو وجبی از آستین لباس پسرانمان
و چند انگشتی از روسری دخترانمان را
فتح کنیم
و غافلیم از اینکه
دشمن
در خانهاش نشستهست
و با نرمی ِ ماهواره
توانسته است
اعماق دل ِ پسران و دخترانمان را
فتح کند.
ما از کارمان خشنودیم
و میخندیم
و دشمن خشنود است
و میخندد؛
به ریش داشته یا نداشتهی ما ...
کسی تو را از من نگرفت
من خودم را از تو گرفتم ...
کاسهی کوچکی آورده بودم
و وقتی پر شد
بازگشتم.
چه اشتباهی!
چه قناعت ِ حقیری!
حالا
من ماندهام
و کاسهای خالی
و پاهایی خسته
و جادههایی گمشده ...
زیر پای آمدنت
همیشه خالیست.
ما مثل شنهای ساحل
بی اعتباریم ...
ردّ پایت مانده در غوغای دل ...
تو خواب ِ خوب من بودی
به صدای غریبی
از خواب پریدم
و حالا سالهاست
در حسرت یک خواب خوش،
یک خواب خوب،
یک خواب که تو باشی،
دارم
ذرهذره میمیرم.
من سالهاست
بدخواب شدهام ...
بی تو
طعم روزهای زنبور عسل هم
تلخ میشود ...
به تو فکر میکنم
که گم شدی میان آرزوهایمان
که گم شدی میان قدمهایمان
که گم شدی میان نفسهایمان
و دلتنگت هستم
و نمیدانم
دلتنگی را با چه واژهای باید نوشت؟ ...
هوای چشمهایت همیشه
طوفانیست؛
دریای مواج
موج ِ کوچکی از نگاه توست ...
خیال میکنم،
خیالاتی شدهام،
خیال تو تمام زندهگیم شدهست.
میدانم!
آخر دیوانه از این دنیا میروم ...
چهقدر ساده
نزدیکی.
چهقدر عجیب
در لحظههای جاده
عبور میکنی.
چهقدر حیرت
پشت رفتنت
کاسهکاسه میریزم.
چهقدر مبهمی.
چهقدر روشنی
مثل روز ...
به تو محکوم شدهام
در دادگاهی که هر چه فکر میکنم
یادم نمیآید.
به تو محکوم شدهام،
که هر چه میروم
در آغازی و در پایانی ...
داغ نگاه سردت
روی دلم ماندهست ...
هوایی ِ تو شدن
از قوانین ِ طبیعی ِ زندهگیست ...
در هوای تو نفس کشیدن
و نفستنگی؟!!
باید به ریههایم
شک کنم ...
برای بوسیدن جای پایت
آسمان به زمین میآید ...
به قعر چاه دنیا بیا!
به من سری بزن
به من
که روزی
در آسمانها
بر نامت سجده میکردم ...
چشمهایت
دروازههای شرقی و غربی ِ عالماند
و نگاهت
اکسیژن شمال تا جنوب.
تنفست
سردستهی بادهای اردیبهشتیست
و زلفت
طوفانهای بلا ...
چشمهای تو
اردیبهشت ِ این سالهای دوریست ...
درد میکشم
و درد
مرا میکشد
روی صفحهی روزگار ...
به عصر جاهلیت بازگشتهام؛
شعر میگویم
و بتخانهی بزرگی دارم ...
تقویم ِ بی زهرا(س):
شروع شبهای چاه ...
تمام بغضهای بدر، احد، خیبر و غدیر را
در خود داشت.
باید سیلی سنگینی بوده باشد ...
زنی بود
که لشکری بود.
به قلب لشکر زدند
با در؛
با میخ ِ در ...
از در و دیوار شهر
صدای سیلی میبارد ...
روی عالم سیاه،
رویت کبود شد ...
همیشه
چشمبهراه مفقودالاثرها میمانند
اما اینجا
مادری مفقودالاثر
چشم به راه است ...
خدا
جهان را
بر وزن فاطمه(س) سرود ...
مادری هنوز
با رویی گرفته
در چارچوب دری سوخته
به انتهای کوچه چشم دوختهست.
گویا منتظر کسیست
ولی هراس دارد
که در کوچه
پا بگذارد ...
با رفتن ِ یک گل هم خزان میشود ...
طناب و شلاق
دستبند و بازوبند ...
از عاشقانههای این دو تن!
کنگرهی عرش لرزید.
چه کسی میگوید:
یک دست صدا ندارد؟! ...
فکر کن
خیبر فتح کرده بود و
خبر که رسید
از پشت به زمین خورد ...
بعد از فاطمه(س)
راهش را شبها
خوب بلد بود ...
دفن شدند:
فاطمه(س) در خاک
و علی(ع) در خانه ...
سخت بود؛
هم تابوت فاطمه(س) را بر دوش داشت
هم جنازهی خود را ...
دست ِ بسته،
پهلوی شکسته،
آدم یاد شام میافتد ...
بیآبیهای کربلا
از کوچه آب میخورد ...
یک کوچه درد،
یک چاه بغض ...
آکنده از تو است
گذرگاه ِ شب ...
خاطرات ِ کوچک
و زلزلههای بزرگ ...
درد
همیشه زیر جامهش
یک خنجری دارد
که ناگهان میزند،
بیخبر ...
از تو
در تو
به تو میرسم ...
عابری در مه
-همدم ِ دل زمستانی من-
همیشه در حال نیامدن است ...
زمستانها رفت و بهارها آمد
ولی گفتوگومان
در گلو ماند ...
چشم؛
آتشفشان ِ دل،
روی گسلهای فراوان ِ دلتنگی ...
خدا نزدیک است
دوری از ماست ...
