خورشید به دنبال تو آمد؛
روز رفتن‌ت ناگهان شب شد ...



آیا گریه کردن پشت سر مسافر شگون دارد؟
آیا تو که رفتی و هر لحظه انگار داری می‌روی
و هر روز انگار رفتن‌ت تازه‌ی تازه هست؛
مسافری؟!
آیا اگر مسافری
سفرت بازگشتی هم دارد؟
و یا این‌که بعد از تو باید
فاتحه‌ی این زندگی را بخوانم؟ ...



بادی نمی‌وزد
و موهای‍‌ت دیگر پریشان نیست
شانه گوشه‌ی تاق‌چه خاک می‌خورد
دستان من دور طره‌ای نمی‌پیچد
ریه‌هایم از عطر خالی‌ست
قلب‌م دیگر ناگهانی نمی‌تپد؛
در این اقیانوس آرام و بی‌موج
بی هیچ طوفان
آرام‌آرام غرق می‌شوم ...



تو آخرین مدافع شهر بودی
وقتی رفتی
دل‌م سقوط کرد ...



اتفاق بودن‌ت از دست من افتاد و شکست
دیرگاهی‌ست که دیگر اتفاق نمی‌افتد
بودن‌ت!
بودن‌ت را باید در جیب‌م می‌گذاشتم؛
در جیب پیراهن‌‌م
و دکمه‌ش را می‌بستم
تا این‌قدر آسان از دست‌م نیافتد و بشکند
اما حالا که نیستی
این همه خیال چه فایده؟
چز این‌که من به جیب پیراهن‌م که نگاه می‌کنم
دل‌م می‌گیرد ...



یک زمانی دفعتاً بر من نازل شدی
اما انگار پیامبری بازنشسته شده‌ام
که دیگر از تکه‌تکه آمدن‌ت خبری نیست ... 



نمی‌دانم چرا این‌قدر به کم‌بود آب توجه می‌کنند
اما به قحطی کلمه برای نوشتن‌ت، نه! ... 



تو آن شعری که هیچ‌گاه سروده نشدی
تو بارها پیش از رسیدن کلمات
گریخته‌ای ... 



من نگران خودم نیستم
من نگران توام
که دل‌نگران منی
که حواس‌ت به من است
تا خوب تاتی‌تاتی کنم ...



کلمات شاهدند
که من دوست‌ت دارم
که من هر بار دل‌م برای تو تنگ می‌شود
به کاغذ پناه می‌برم
تا شاید کلمه‌ای بیاید
که بوی تو را داشته باشد ...