قوت غالب ما روزی
فکر و خیال ِ تو بود
حالا فطریه‌هامان
بر عهده‌ی دیگران است ...



کار روزانه‌ام مصرف مقداری اکسیژن است
و طی کردن مقادیری از خیابان
کمی گوشه‌ای از اتاق نشستن و فکر کردن
اضافه‌کاری‌ام حساب می‌شود
بگذار خیال کنم که مشغله‌ام تویی! ...



دل‌م برای‌ت تنگ است
بادها می‌گویند که می‌آیی
پنجره را باز می‌گذارم
شاید نسیمی در اتاق کوچک من بپیچد
شاید هوای خانه عوض شود
شاید ...



جامی هفت خط خالی ِ خالی‌‌ست
قحطی می است یا کم‌بود ساقی‌ست؟ ...



رفتی و بعد تو انگار شب نرفت
این‌جا تمام روز آسمان پر از شب است ...



این‌جا تاریک است
و غم‌انگیزانه به تاریکی عادت کرده‌ام
گاهی به یاد نور
به شمعی خاموش خیره‌خیره چشم می‌دوزم
گاهی در تاریکی پلک می‌زنم
و هی فکر می‌کنم که نور
چه رنگی بود
و اصلاً بویی داشت؟!
انگار دود این سیاهی
در چشم من خانه کرده است
انگار تمام چراغ‌های شهر
بعد ِ رفتن‌ت شکست ...



تو رفتی
تمام پنجره‌ها را بستی
در را پشت سرت قفل کردی
بعد از آن هوا در این خانه گرفت
درخت‌های باغ‌چه خشکید
گل‌دان مقبره گل‌ها شد
خورشید دامن‌ش را از حیاط خانه گرفت
ماهی‌ها روی سنگ‌فرش کنار حوض
خودکشی کردند
و من...
راست‌ش من هنوز زنده‌ام! ...



این همه برای‌م قصه نگو
فلسفه نباف!
مرا به موهای‍‌ت بباف
تا مرا نبرد
باد که می‌آید ...



در جغرافیای نگاه تو
در اشغال من
سرزمینی هست؟
و یا این‌که چون بنی‌اسرائیل
محکوم به سرگردانی و بیابان‌م؟! ...



حال و هوای این روزها جالب نیست!
هی سوال می‌کنم از خودم
چه کسی از آسمان من

آفتاب روی تو را دزدید؟! ...