کلمات شاهدند
که من دوست‌ت دارم
که من هر بار دل‌م برای تو تنگ می‌شود
به کاغذ پناه می‌برم
تا شاید کلمه‌ای بیاید
که بوی تو را داشته باشد ...



رد پای‌ت را هیچ آفتابی
از سال‌های برفی‌م پاک نمی‌کند؛
سال‌هایی که زمستان بود
سرما بود
و زندگی در خوابی طولانی زندانی.
تو تا تولد شکوفه این‌جا قدم زدی
در ابتدای بهار رفتی
و حالا رد پای‌ت را هیچ آفتابی
از سال‌های برفی‌م
پاک نمی‌کند ...



پشت من در این خشک‌سالی
مثل یک سد پر از بی‌آبی‌ست
تو امید بارانی!
تو خیال خزنده‌ی یک رود
در ذهن یک زمین ِ بی‌جانی!
تو حس لذت‌بخش لحظه‌های قایق‌رانی
و شکستن سکوت یک برکه‌ی آرامی
خیلی کش نمی‌دهم روایت را؛
تو اصلاًً بادبانی!
برای این قایق ِ اسیر در هوای طوفانی ...



نیستی و همیشه خمار است
شاعری که به چشم‌های تو اعتیاد دارد ...



من موهای تو را به باد دادم
و زندگی خودم را
به باد دادم
حالا باد می‌وزد بدون موهای تو
نمی‌دانم به کدام پستو برده موهای‍‌ت را ...



روزه‌ی چشم می‌گیرم
از هر چه آدم
که تو نیست ...



چه‌قدر شعر خواندم
و تو قافیه‌ی هیچ کدام نبودی
چه‌قدر پیاده رفتم
و تو در انتهای هیچ خیابان نبودی
چه‌قدر قهوه خوردم
و تو در فال هیچ‌کدام نبودی
چه‌قدر خوابیدم
و تو در هیچ رویا نبودی
چه‌قدر کبوتر شدم
و تو بر هیچ بام نبودی
چه‌قدر ماهی شدم
و تو در حوض‌ها نبودی
چه‌قدر...
چه‌قدر بی‌تو تنها هستم
چه‌قدر بی‌تو تنها بمانم؟!
چه‌قدر...
می‌ترسم بمیرم و بعد بگویم
تو در هیچ جهان نبودی ... 



صبح‌ترین شب
از میان موهای سیاه تو طلوع می‌‎کند
وقتی از زیر تارهای پریشان
می‌خندی ...



گم‌شده‌‌ی من نگشت پیدا و خودم گم شده‌ام
گم‌گشته‌گی‌م را بده پایان به نگاهی ...



چه غم‌انگیز؛
انگار چاه زمان خشکیده است
و کسی جاری نیست
انگار آدم‌ها سال‌هاست که در برکه‌ای کوچک
به خوابی عمیق فرو رفته‌اند
و آفتاب هی می‌تابد
و هی آب‌ها بیش‌تر تبخیر می‌شوند
و هی بوی لجن بیش‌تر می‌شود
و هی من بیش‌تر می‌میرم ...