روزهاست که منتظر یک معجزه‌ام
منتظر اتفاقی که بیافتد
منتظر که تو اتفاقی بیافتی
میان دست‌های من
که من اتفاقی خودم را
میان رویای بودن‌ت پیدا کنم
که یکی اتفاقی پیدا شود و بگوید
بر حسب یک اتفاق
تو برگشته‌ای ...



کابوس دست‌های‍‌ت مرا رها نمی‌کند
خواب یک بازار شلوغ
و من که هر شب
دست‌های تو را گم می‌کنم
و هر شب بارها گم می‌شوم
و در هیچ خوابی کسی مرا پیدا نمی‌کند ...



در این واپسین روزها
نفس‌م باش
بگذار کمی طعم زندگی را
ریه‌هایم بچشد
و هی نگوید: هوا کو؟! هوا کو؟! هوا کو؟! ...



من یک جنگ‌طلب‌م!
من خواهان خون‌ریزی‌م!
من
دل‌م
برای حمله‌های تو
تنگ است ...



تو ردیف تمام این شعری
و کلمات پشت سر تو ردیف‌ند
حتی قافیه هم به تو می‌بازد ...



حتی اگر سال‌ها در زندان باشم
عاقبت به تو محکوم‌م ...



و من سرزمینی بی مرزم
بی هیچ مرزبانی
که آماج حمله گشته است
انگار کن تکه زمینی‌ام
بر سر راه تمام جنگ‌ها
بر سر راه تمام چنگیزها
که هی پا می‌خورد
انگار کن تمام ویرانی عالم
بر گرده‌ام سنگینی می‌کند
و نسل جوانه‌ها منقرض شده
شاید اگر تو پادشاه‌م بودی
من حد و مرزی داشتم
میان دستان‌ت ...



هی فکر می‌کنم چرا
هی به تو فکر نمی‌کنم
هی فکرم از تو پر نمی‌شود
هی فکرم را تو پر نمی‌کنی
هی فکر می‌کنم ...



خیال تو چنگیز است
کاش من سرزمینی بودم ...



و بعد از این همه که من حرف زدم
تو کمی سکوت‌ت را بشکن
شاید از من خسته شده باشی
همین را بگو و بعد
من خواهم رفت ...