کاغذها در فراق‌ت سوخت
و من بعد از ویرانی ِ این میعادگاه
با یک مشت کلمه
آواره‌ام! ...



امروز
کبوترهای مشهد
بال‌هایشان خاکی بود ...



برای دور شدن از تو
نخ‌م کوتاه بود و دل‌م پر از ترس
در مشت تو بودم
کمی که گذشت
زمزمه‌های باد مرا هوایی کرد
ترس‌م بر بلندای ارتفاعی پست ریخت
و نخی که کوتاه‌تر از آرزوهای دراز بود پاره شد
حالا مشت تو خالی‌ست
و من بادبادکی پر از حسرت پرواز میان دستان‌ت ...



پای این میز
حوصله‌ی چای هم سر می‌رود
سرد می‌شود
قلب من هنوز اما
بعد انتظار این سال‌ها
گرمای این کافه است ...



- بیا کنار من بنشین
و بیبن
که دست‌های من خالی‌ست
که دست‌های تو را نداشتن
بد حالی‌ست
- ...
- همین گفت‌وگوهای خیالی‌م با تو
همین خیال‌های کهنه اما نو
برای بدحالی‌ دل‌م
عالی‌ست ...



سرما خانه‌به‌خانه
به دنبال شاخه‌های آبستن شکوفه می‌گردد
روزهای قتل‌عام نور به دست تاریکی‌ست
دود هوای حوصله‌ی آسمان را بلعیده؛
زمستان خواب دیده بهار می‌آید ...



در آستانه‌ی بهار
درختی افتاد؛
از خیل شهیدان بی‌شمار انتظار ...



کنار بودن‌ت
بلد نبودم عشقه باشم
بپیچم به پای رفتن‌ت
بپیچم به لحن چشم بستن‌ت
بپیچم به پای عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت
افسوس!
در عاشقی تازه‌کار بودم
چه می‌دانستم که جای خالی تو را
درد پر می‌کند

دیگر تازه‌کار نیستم
تا خط هفتم پر بود جام مرگ و بعد رفتن‌ت
سرکشیدم‌ش! ...



اسیرم نکن!
اسارت پایان خوبی نیست
و این تعلیق هم
تماشاچیان را خسته می‌کند
اسلحه‌ت را بردار و شلیک کن! ...



سوختم!
و ذره‌ذره‌های دوری‌ت،
خاکستر شد؛
دفن من در قبرستان ِ باد!
روح‌م شاد! ...