صبح‌ترین شب
از میان موهای سیاه تو طلوع می‌‎کند
وقتی از زیر تارهای پریشان
می‌خندی ...



گم‌شده‌‌ی من نگشت پیدا و خودم گم شده‌ام
گم‌گشته‌گی‌م را بده پایان به نگاهی ...



چه غم‌انگیز؛
انگار چاه زمان خشکیده است
و کسی جاری نیست
انگار آدم‌ها سال‌هاست که در برکه‌ای کوچک
به خوابی عمیق فرو رفته‌اند
و آفتاب هی می‌تابد
و هی آب‌ها بیش‌تر تبخیر می‌شوند
و هی بوی لجن بیش‌تر می‌شود
و هی من بیش‌تر می‌میرم ...



خاطرات‌ت پس از گریه‌های شبانه
سیل ناگهانی‌ست ...



روزهاست که منتظر یک معجزه‌ام
منتظر اتفاقی که بیافتد
منتظر که تو اتفاقی بیافتی
میان دست‌های من
که من اتفاقی خودم را
میان رویای بودن‌ت پیدا کنم
که یکی اتفاقی پیدا شود و بگوید
بر حسب یک اتفاق
تو برگشته‌ای ...



کابوس دست‌های‍‌ت مرا رها نمی‌کند
خواب یک بازار شلوغ
و من که هر شب
دست‌های تو را گم می‌کنم
و هر شب بارها گم می‌شوم
و در هیچ خوابی کسی مرا پیدا نمی‌کند ...



در این واپسین روزها
نفس‌م باش
بگذار کمی طعم زندگی را
ریه‌هایم بچشد
و هی نگوید: هوا کو؟! هوا کو؟! هوا کو؟! ...



من یک جنگ‌طلب‌م!
من خواهان خون‌ریزی‌م!
من
دل‌م
برای حمله‌های تو
تنگ است ...



تو ردیف تمام این شعری
و کلمات پشت سر تو ردیف‌ند
حتی قافیه هم به تو می‌بازد ...



حتی اگر سال‌ها در زندان باشم
عاقبت به تو محکوم‌م ...